epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه نارگیل در هندوستان، شکارچیان برای شکار میمون سوراخ کوچکی در نارگیل ایجاد می کنند. یک موز در آن می گذارند و زیر خاک پنهان اش می کنند.میمون دست اش را به داخل نارگیل می برد و به موز چنگ می اندازد، اما دیگر نمی تواند دست اش را بیرون بکشد، چون مشت اش از دهانه سوراخ خارج نمی شود.فقط به خاطر این که حاضر نیست میوه را رها کند. در این جا، میمون درگ... 10 0 1 175 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه پارمیدا علی: خانومت و دختر کوچولوت چطورن؟دانیال: خوبن. اتفاقا معصومه و پارمیدا هم خیلی دوست دارن تو رو ببینن.علی: آره منم همینطور.-آخ که اگه من اون پارمیدای خوشگل و نازتو ببینم، می نشونمش توی بغلم و یه دل سیر ماچش می کنم و حسابی اون چشمای قشنگشو می بوسم.وای که چه موهای لختی داره پارمیدا.آدم دوست داره دستشو بکنه لای موهاش.با اینکه فقط عکسشو... 8 0 0 98 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه اردک سه تا زن توي تصادفي کشته شدن و سه تاشون رفتن بهشت!دمِ درِ بهشت مامور نگهبان گفت:شما آزاديد هر کاري بکنيد، تنها قانون اينجا اينه که: روي اردک ها پا نذارين!زنها قبول کردن و رفتن توي بهشت.خيلي زيبا و سرسبز بود ولي همه جا پر از اردک بود!همونجا اولين زن پاش رفت روي يه اردک و ازدک له شد...مامور نگهبان همون لحظه همراه با يه مرد خيلي بدقيا... 8 0 0 127 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه گل سرخ گل سرخی روز و شب خواب زنبورها را می دید، اما هیچ زنبوری بر گلبرگ هایش نمی نشست. اما گل به رویایش ادامه داد.در شب های دراز، آسمانی پر از زنبور را تصور می کرد که بر او فرود می آمدند تا ببوسندش. با این کار، می توانست تا روز بعد دوام آورد و بار دیگر گلبرگ هایش را به روی خورشید حقیقت فام بگشاید.شبی، ماه که از تنهایی گل سرخ آگاه بود، پرس... 8 0 0 80 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه حیف من در آغوش كاناپه مهربانم نشسته ام و مثل هميشه موهاي سينه ام را با دو انگشتم مي پيچانم تا در هم تنيده شوند و به شكل موشك درآيند.بعد، چند موشك ديگر درست مي كنم تا از لحاظ توان تسليحاتي قوي تر شوم...هر كدام از اين موشكها توان حمل يك كلاهك هسته ايي را دارند...!صداي زنگ آيفون تمركزم را به هم مي زند.نگاهي به مانيتور آيفون مي اندازم و يك زن... 8 0 0 147 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه دعای باران یه روز بهلول میره تو شهر می بینه هیچکی تو شهر نیست.میره کاخ شاه که ببینه چه خبره؟ از باغبون می پرسه: شاه کجاست؟باغبون میگه: مردمو جمع کرده رفتن دعا کنن که بارون بیاد!بهلول بهش میگه: چرا باغو آب نمیدی؟!باغبون میگه به تو چه؟ مگه تو فضولی؟ من باغبونم خودم کارمو بلدم میدونم کی باغو آب بدم!بهلولم میگه: پس برو به شاه بگو خدا خودش ب... 8 0 0 82 5 سال پیش