epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه خوابگزار درزمان های گذشته، یکی از خلفای عباسی خوابی می بیند. خوابگزاری را میطلبد و می گوید: خواب دیدم که تمامی دندانهایم افتاده تعبیرش چیست؟خوابگزار پاسخ می دهد: تعبیر خواب شما اینست که تمام اقوام و بستگانت قبل از شما خواهند مرد!!خلیفه ازاین سخن برآشفته می شود و می گوید: مردک زندگی پس از بستگانم به چه درد من می خورد؟و دستور می دهد تا بخاطر ... 8 0 0 82 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه مو صاف کن در گمرك بین المللی یك دختر خانم كه یك مو صاف كن برقی نو از یك كشور دیگری خریده بوده، از یك پدر روحانی می خواهد به او كمك كند تا این موصاف كن را در گمرگ زیر لباسش پنهان كند و بیرون ببرد تا خانم مالیات ندهد.پدر روحانی می گوید: باشد، ولی به شرط این كه اگر پرسیدند من دروغ نمی گویم!دختر كه چاره ای نداشته است شرط را می پذیرد.در گمرگ مامو... 8 0 0 138 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه درس ریاضی یک خانم معلم ریاضی به یک پسر هفت ساله ریاضی یاد میداد.یک روز ازش پرسید: اگر من بهت یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟پسر بعد از چند ثانیه با اطمینان گفت: ۴ تا!معلم نگران شده انتظار یک جواب صحیح آسان رو داشت (۳).او نا امید شده بود و فکر کرد “شاید بچه خوب گوش نکرده است.”تکرار کرد: خوب گوش کن، خیلی ساده اس... 7 0 0 119 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه ازدواج مجدد مردي ازدواج مجدد مي كنه و وقتي زن متوجه مي شه، به روي خودش نمياره و خودش رو به بي اطلاعي ميزنه!!!شرايط زندگي روز به روز بهتر مي شه و ١٦ سال به خوبي و خوشي زندگي مي كنند!!مرد مي ميره و بعد از مراسم، خانواده مرد تو خونه جمع مي شن و مي خوان موضوع ازدواج مجدد مرحوم رو به خانم بگن!زن هم خيلي عادي و بي خيال، بهشون نگاه مي كنه!بالاخره، پد... 7 0 0 82 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه نردبان می سازد دزدی از نردبان خانه ای بالا رفت.از شیار پنجره شنید که کودکی می پرسید: خدا کجاست؟صدای مادرانه ای پاسخ داد: خدا در جنگل است، عزیزم.کودک دوباره پرسید: چه کار می کند؟مادر گفت: دارد نردبان می سازد!ناگهان دزد از نردبان خانه پایین آمد و در سیاهی شب گم شد!سالها بعد، دزدی از نردبان خانه حکیمی بالا می رفت.از شیار پنجره شنید که کودکی پرسید: خ... 6 0 0 77 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه قوز بالا قوز يك مرد قوزي بود كه خيلي غصه ميخورد چرا قوز دارد؟يك شب مهتابي از خواب بيدار شد، خيال كرد سحر شده، بلند شد رفت حمام.از بیرون حمام كه رد شد، صداي ساز و آواز به گوشش خورد. اعتنا نكرد و رفت تو.وارد گرمخانه كه شد، ديد جماعتي بزن و بكوب دارند و مثل اينكه عروسي داشته باشند، ميزنند و ميرقصند. او هم بنا كرد به آواز خواندن و رقصيدن و خوشحا... 6 0 0 76 5 سال پیش