ماجرای پیرمرد کشاورز و پسر زندانی

روزی پیرمردی نامه ای به پسرش که در زندان بود نوشت:


پسرم امسال نمی توانم زمین را شخم بزنم، چون تو نیستی و من هم توانش را ندارم. 


پسر در جواب نامه پدر نوشت:

پدر، حتی فکر شخم زدن زمین را هم نکن، چون من پول هایی که دزدیده ام را آنجا دفن کرده ام .


پلیس ها که نامه پسر را خوانده بودند، تمام زمین را کندند اما چیزی پیدا نکردند.


پسر نامه دیگری برای پدرش نوشت و گفت:

پدرجان، این تنها کاری بود که توانستم برایت انجام دهم ، 


زمین ات آماده است !



👁️ بازدید: 155🔎 ورودی گوگل: 2

نظرات (0)