ماجرای درویش و توانگر

درویشی تنگدست به در خانه توانگری رفت و گفت:

شنیده ام مالی در راه خدا نذر کرده ای که به درویشان دهی، من نیز درویشم.

خواجه گفت: من نذر کوران کرده ام تو کور نیستی.

پس درویش تاملی کرد وگفت: ای خواجه کور حقیقی منم که درگاه خدای کریم را گذاشته به در خانه چون تو گدائی آمده ام.

این را بگفت و روانه شد. 

خواجه متأثر گشته از دنبال وی شتافت و هر چه کوشید که چیزی به وی دهد قبول نکرد.


از او بخواه که دارد

و میخواهد که از او بخواهی...


از او مخواه که ندارد

و می ترسد که از او بخواهی...!


@b_etelaat

👁️ بازدید: 172🔎 ورودی گوگل: 0

نظرات (0)