epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه کمک یکی به چاه افتاده بود و مرتب داد می زد: "آی کمک، کمک، کمک کنید."ملا نصرالدین از آنجا رد می شد، صدایش را شنید و جلو رفت.خوب گوش داد. وقتی فهمید مرد درون چاه چه می گوید، یک سکه انداخت به داخل چاه و گفت: "آدم حسابی توی چاه هم جای گدایی است؟"نکته:یکی از مسائل مهم در هم نوایی و احساس همفکری و همدردی با دیگران در هنگام بروز مشکلات و سختی... 7 0 0 64 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه معامله با خدا دیشب پشت چراغ قرمز خیابون میرداماد ایستاده بودم ...توی اون سرمای استخوان سوز این روزهای تهرون لحظه شماری می کردم که زودتر چراغ سبز بشه و من به خونه برسم و خودم رو کنار آتیش شومینه گرم کنم ...!!!داشتم همراه ثانیه شمار بالای چراغ ... شمارش می کردم ثانیه های باقی مانده را برای حرکت ...130 .... 129 ... 128 ....اونور چهارراه یهو چشم ام ... 6 0 0 65 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه تله موش موشی در خانه، تله موش دید، به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد اما همه گفتند: تله موش مشکل توست به ما ربطی ندارد.چند روز بعد، ماری درتله افتاد و زن خانه را که به سراغش رفته بود گزید؛بستگان آن زن، از مرغ برایش سوپ درست کردند،گوسفند را برای عیادت کنندگان سر بریدند؛گاو را برای مراسم ترحیم کشتند،و تمام این مدت موش در سوراخ دیوار می نگریست و ... 7 0 0 68 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه آشغال فرش من همیشه وقتی بچه بودم..از یه کار مامانم خندم میگرفت ..که می شست روی زمین از روی فرش با انگشتاش آشغال ها رو یکی یکی جمع می کرد.به خودم می گفتم چه مادره ساده ای دارم مگه ما جارو برقی نداریم، جارو نداریم، آخه این چه کاریه مامان با انگشت آشغال فرش ها رو جمع میکنه!!؟تا این که بزرگ شدم و غرق افکار زندگیم بودم و به مشگلاتم فکر می کردم..ی... 7 0 0 60 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه مرد فقیر شکمو فقیر بدهکاری را به زندان بردند. او بسیار پرخُور بود و غذای همه زندانیان را میدزدید و میخورد. زندانیان از دست او رنج میبردند و غذای خود را پنهانی میخوردند.روزی آنها به زندانبان گفتند: به قاضی بگو این مرد خیلی ما را آزار میدهد غذای 10 نفر را میخورد گلوی او مثل تنور آتش است سیرنمیشود. یا او را از زندان بیرون کنید، یا غذا را ز... 6 0 0 69 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه کفش ملی نزدیک عید پدرم ما را به کفش ملی می برد، خودش از پشت ویترین انتخاب میکرد و به فروشنده می گفت اندازه سایز پای ما بیاورد و اصلا سوال نمی کرد که این کفش را دوست دارید یا نه! فقط همیشه می گفت این کفش ها مرگ ندارد.بعدها که بزرگتر شدیم و کمی حریف پدر، از کفش فروشی کنار شیرینی فروشی فتحی در دم پل کفش می خریدیم.یک سال نزدیک عید یک کفش زرد ر... 6 0 0 58 5 سال پیش