epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه وزن دانه برف روزی گربه ای از جغد پیری درباره وزن دانه ی برف سوال کرد.جغد جواب داد: وزنش چیزی بیشتر از هیچ چیز است!جغد در ادامه گفت: روزی به هنگام بارش برف روی شاخه ای از صنوبر نشسته بودم و در حال استراحت، دانه های برف را که یک به یک روی شاخه می نشستند، می شمردم.به رقم دقیق 3.471.952 که رسیدم دانه برف دیگری روی شاخه نشست و ترق ... شاخه درخت ناگه... 6 0 0 64 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه دعا برای دیگری یک کشتی در یک سفر دریایی، در میان طوفان در دریا شکست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات یابند و شنا کنان خود را به جزیره کوچکی برسانند.دو نجات یافته هیچ چاره ای به جز دعا کردن و کمک خواستن از خدا نداشتند.چون هر کدامشان ادعا می کردند که به خدا نزدیک ترند و خدا دعایشان را زودتر استجاب می کند، تصمیم گرفتند که جزیره را به ۲ قسمت تقسی... 7 0 0 87 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه کرگدن کرگدن، گورخر کوچک را دید که در گل و لای فرو رفته و هر چه تلاش میکند نمی تواند خود را نجات دهد.او می دانست که گیر کردن در گل و لای چقدر رنج آور است..و می دانست که گورخر کوچک، بدون کمک شانسی ندارد ..،می توانست فکر کند که او مسئول مشکلات دیگران، آن هم مشکلات گورخرها نیست و خودش گرفتاریهای خودش را دارد و راهش را بکشد و برود.ولی بی هیچ ... 6 0 0 77 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه فایده دعا کارآموزی، پس از یک مراسم طولانی و خستهکننده دعای صبحگاهی در صومعه، از پدر روحانی پرسید: « فایده دعا چیست؟ آیا همه این نیایشها که به ما یاد میدهید، خدا را به ما نزدیک میکند؟»پدر گفت: «با سوال دیگری، جواب سوالت را میدهم. آیا همه این نیایشها که انجام میدهی باعث میشود که خورشید فردا طلوع کند؟»کارآموز گفت: «البته که نه! خورشید ط... 6 0 0 65 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه برو بالاتر توی بیمارستان فیروز آبادی، دستیار دکتر مظفری بودم. روزی از روزها دکتر مظفری ناغافل صدایم کرد اتاق عمل و پیرمردی را نشان دادن که باید پایش را بعلت عفونت می بریدیم.دکتر گفت که اینبار من نظارت می کنم و شما عمل می کنید.به مچ پای بیمار اشاره کردم که یعنی از اینجا قطع کنم و دکتر گفت: برو بالاتر!بالای مچ را نشان دادم و دکتر گفت برو بالات... 6 0 0 71 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه مداد پسرک از پدر بزرگش پرسید: پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟پدربزرگ پاسخ داد: درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی!پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید: اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام!پدر بزرگ گفت: بستگی داره چطور به آن نگاه کن... 6 0 0 51 5 سال پیش