epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه فایده کتاب خواندن میلیاردی فوت کرد و ورثه که برای پول های باد آورده کیسه دوخته بودند، به شادی و پایکوبی پرداختند ولی چه می شد کرد باید تا چهلم متوفی صبر می کردند و آنها صبر کردند چه صبر تلخی.بعد از اینکه چهلم آن مرحوم هم گذشت به زیر و رو کردن خانه پرداختند. ولی دریغ از یک پاپاسی و یا حتی یک پول سیاه.همه به همدیگر مشکوک بودند که آن دیگری پول را بلند ... 6 0 0 60 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه تکیه برادران یوسف وقتی می خواستند یوسف را به چاه بیفکنند، یوسف لبخندی زد.یهودا پرسید: چرا می خندی؟ اینجا که جای خنده نیست...!یوسف گفت: روزی در فکر بودم چگونه کسی می تواند به من اظهار دشمنی کند با اینکه برادران نیرومندی دارم!اینک خداوند همین برادران را بر من مسلط کرد تا بدانم که " نباید به هیچ بنده ای تکیه کرد! "آیا خداوند برای بندگانش ک... 6 0 0 56 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه حکایتی از علامه دهخدا درعصر سليمان نبى؛ پرنده اى براى نوشيدن آب به سمت بركه اى پرواز كرد... اما چند كودك را بر سر بركه ديد...آنقدر انتظار كشيد تا كودكان از بركه متفرق شدند.همينكه قصد فرود بسوى بركه را كرد، اين بار مردى را با محاسن بلند و آراسته ديد كه براى نوشيدن آب به آن بركه مراجعه نمود...پرنده با خود انديشيد كه اين مردى با وقار و نيكوست و از سوى او آ... 6 0 0 46 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه چمدان روزی مرگ به سراغ مردی آمد. آن مرد وقتی متوجه شد، دید فرستاده خدا با چمدانی در دست به او نزدیک می شود.فرستاده خدا به او گفت: بسیار خب پسر، وقت رفتنه.مرد: به این زودی؟ آخه من نقشه های زیادی داشتم.فرستاده خدا: متاسفم اما وقت رفتنه.مرد: چی توی این چمدونه؟فرستاده خدا: وسایل و متعلقات تو.مرد کمی به فکر فرو رفت و گفت: وسایل من؟ یعنی لباسه... 6 0 0 54 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه جواب چهار نفر زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد.اول: مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد.او گفت: ای شیخ؛ خدا می داند که فردا حال ما چه خواهد بود!دوم: مستی دیدم که افتان و خیزان راه می رفت، به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی.گفت: تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای..؟؟!سوم: کودکی دیدم که چراغی در دست داشت... 8 0 0 119 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه مردان بزرگ جهانگردی در طول ماجراجویی هایش به دهکده ملا نصرالدین رسید.او می خواست پس از باز گشت از سفرهایش خاطرات خود را بنویسد. از این رو سعی می کرد از اشخاص، سوالات گوناگون بکند و عقاید و نظریات مردم هر سرزمین را بدست آورد.جهانگرد چند روزی میهمان ملا بود.یک روز که در حال گشت و گذار در روستا بودند از ملا نصرالدین پرسید:"ایا در ده شما مردان بز... 6 0 0 58 5 سال پیش