epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه سوییچ ماشینم بعد از تموم شدن جلسه، از هتل خارج شدم و شروع به گشتن سوییچ ماشینم کردم، سوییچ توی کیفم یا جیبم نبود. برای جستجو سریع به سالن جلسه برگشتم، سوییچ اونجا هم نبود. یهو فهمیدم توی ماشین جا گذاشتم!!شوهرم بارها تکرار کرده که سوییچ رو توی جا سوییچی نذار.من نظرم اینه که جا سوییچی بهترین جاییه که سوییچ گم نمی شه. اما به نظر اون باعث سرقت آسون... 6 0 0 88 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه نیمرو زنی که از دست چشم چرانی های همسرش به ستوه آمده بود، درد دل نزد مادر شوهرش برد.او که زن دانایی بود، گفت من شب برای صرف شام به خانه شما میام ولی شام درست نکن!!مرد وقتی به خانه آمد، از اینکه همسرش تدارکی ندیده، عصبانی شد ولی مادرش گفت: من امشب هوس نیمرو های تو را کردم و با خود، تخم مرغ آورده ام تا با هم بخوریم.پسر دید که مادرش تخم مرغ... 6 0 0 53 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه عمو نفتی ما یک گاری چی در محلمان بود، که نفت می برد و به او عمو نفتی می گفتند.یک روز مرا دید و گفت آقا سلام، ببخشید، خانه تان را گازکشی کرده اید؟گفتم بله.گفت: فهمیدم چون سلام هایت تغییر کرده!تعجب کردم گفتم: یعنی چه؟گفت: قبل از اینکه خانه ات گازکشی شود، خوب مرا تحویل می گرفتی، حالم را می پرسیدی، همۀ اهل محل همین طور هستند. هرکس خانه اش گازکش... 6 0 0 77 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه حقیقت روزی کسی نزد ملا نصرالدین آمد و از او درخواست کرد تا الاغش را برای ساعتی به او بدهد.ملا نصرالدین که نمی خواست الاغش را قرض دهد، گفت: "الاغ اینجا نیست، پسرم آن را به صحرا برده است."در همین لحظه صدای عرعر الاغ بلند شد!مرد همسایه گفت: "تو که گفتی الاغ در صحرا است، پس این چه کسی است عرعر میکند؟"ملا نصرالدین با عصبانیت گفت: " عجب آدمی ه... 6 0 0 45 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه شاگرد تنبل ﮐﻼﺱ ﺍﻭﻝ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ، شیراز ﺑﻮﺩﻡ ﺳﺎﻝ ١٣٤٠،ﻭﺳﻄﺎﯼ ﺳﺎﻝ ﺍﻭﻣﺪﯾﻢ اصفهان. ﯾﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺍﺳﻤﻢ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻨد، ﺷﻬﺮﺳﺘﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩﻡ، ﻟﻬﺠﻪ ﻏﻠﯿﻆ ترکی قشقایی، ﺍﺯ ﺷﻬﺮ ﻏﺮﯾﺐ.ﻣﺎ ﮐﺘﺎﺑﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﺍ اناﺭ ﺑﻮﺩ. ﻭﻟﯽ اصفهان ﺁﺏ ﺑﺎﺑﺎ.معضلی ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ، ﻫﯿﭽﯽ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ. ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺗﻮ ﺷﻬﺮ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻫﻢ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﺧﺒﺮﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﻧﺒﻮﺩ. ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺳﺨﺘﯽ ﻭ ﺑﺪﺑﺨﺘﯽ ﺩﺭﺳﮑﯽ ﻣﯿﺨﻮﻧﺪﻡ.ﺗﻮ اصفهان، ﺷﺪﻡ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺗ... 6 0 0 109 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه نجار پیر نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد. یک روز او با صاحب کار خود موضوع را در میان گذاشت. پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت می خواست تا او را از کار بازنشسته کنند.صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرف... 6 0 0 53 5 سال پیش