alimohebi (0)در داستان گزارش تخلفیک روز بارانی در تنکابن صبح زود بود و باران مثل همیشه در تنکابن شروع به باریدن کرده بود. صدای قطرهها که به پنجره میخورد، آرامش خاصی به خانه کوچک من و همسرم، لیلا، میداد. ما چند سالی بود که از شلوغی شهر بزرگ به این منطقه سرسبز مازندران آمده بودیم تا زندگی آرامتری داشته باشیم. خانهمان نزدیک جنگل بود، با حیاطی پر از درختان کاج و بوی خاک نمزده که هر روز... 1 1 0 298 9 ماه پیش