epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه فواید گاو بودن معلمی از دانش آموزانش خواست "فواید گاو بودن" را بنویسند و نوشته ای که در زیر می خوانید تمام و کمال انشای یکی از آن دانش آموزان است.با سلام خدمت معلم عزیزم و عرض تشکر از زحمات بی دریغ اولیاء و مربیان مدرسه که در تربیت ما بسیار زحمت می کشند و اگر آنها نبودند معلوم نبود ما الان کجا بودیم.اکنون قلم به دست می گیرم و انشای خود را آغاز می... 13 0 0 205 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه فرزانگی پیری توکای پیری تکه نانی پیدا کرد، آن را برداشت و به پرواز در آمد. پرندگان جوان این را که دیدند، به طرفش پریدند تا نان را از او بگیرند.وقتی توکا متوجه شد که الان به او حمله می کنند، نان را به دهان ماری انداخت و با خود فکر کرد:- "وقتی کسی پیر می شود، زندگی را طور دیگری می بیند: غذایم را از دست دادم؛ اما فردا می توانم تکه نان دیگری پیدا ک... 12 0 0 73 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه احساس رضایت چرا برخي از ازدواجشان احساس رضایت نمیکنند؟؟؟؟؟؟؟پاسخ این مسئله بر می گردد به پنجاه هزار سال پیش، یعنی زمانی که پرنسس قصۀ ما برای پوشاندن بدن خودش به جای لباس از پوست خرس استفاده می کرد.یک روز که این پرنسس تازه بالغ شده رفته بود تا مقداری سیب جنگلی بچیند متوجۀ پلنگی شد که قصد داشت به او حمله کند.پرنسس جیغی بس رعد آسا کشید که نزدیک ب... 12 0 0 113 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه معامله احمقانه از مردی که صاحب یکی از بزرگترین فروشگاههای زنجیرهای در جهان است، پرسیدند: «راز موفقیت شما چه بوده؟»او در پاسخ گفت:« زادگاه من انگلستان است. در خانوادهی فقیری به دنیا آمدم و چون خود را به معنای واقعی فقیر میدیدم، هیچ راهی به جز گدایی کردن نمیشناختم.روزی به طرف یک مرد متشخص رفتم و مثل همیشه قیافهای مظلوم و رقتبار به خود گرفتم ... 11 0 0 69 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه شبها نمی خوابم وقتی بچه بودم کنار مادرم میخوابیدم و هرشب یک آرزو میکردم.مثلاً آرزو میکردم برایم اسباب بازی بخرد؛ میگفت: میخرم به شرط اینکه بخوابی.یا آرزو میکردم برم بزرگترین شهربازیِ دنیا؛ میگفت: میبرمت به شرط اینکه بخوابی.یک شب پرسیدم: اگر بزرگ بشوم به آرزوهایم میرسم؟گفت: میرسی به شرط اینکه بخوابی.هر شب با خوشحالی میخوابیدم. اِنقدر خو... 11 0 0 64 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه شرط بندی در نزدیکی ده ملانصرالدین مکان مرتفعی بود که شب ها باد می آمد و فوق العاده سرد می شد. دوستان ملا گفتند: ملا بیا شرط بندی کنیم اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی، در آن تپه بمانی، ما یک سور به تو می دهیم و گرنه تو باید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.ملا نصرالدین قبول کرد، شب در آنجا رفت و تا صبح به خود پیچید و سرما ... 11 0 0 56 5 سال پیش