epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه باغ زیبا مردی تاجر در حیاط قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود.هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود. تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن باغش رفت. اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد…تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودن... 19 0 2 390 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه لبخند مرد جوانی که می خواست راه معنویت را طی کند، به سراغ استاد رفت.استاد خردمند گفت: تا یک سال به هر کسی که به تو حمله کند و دشنام دهد پولی بده!تا دوازده ماه، هر کسی به جوان حمله می کرد، جوان به او پولی می داد. آخر سال باز به سراغ استاد رفت تا گام بعدی را بیاموزد.استاد گفت: به شهر برو و برایم غذا بخر.همین که مرد رفت، استاد خود را به لبا... 20 0 1 500 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه ابراز عشق یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید: آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟برخی از دانش آموزان گفتند؛ با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دان... 17 0 0 130 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه نقشه کاسپارف معروف، در بازی شطرنج به یک آماتور باخت.همه تعجب کردند و علت باخت را جویا شدند و او این گونه عنوان کرد:«در بازی با او نمیدانستم که آماتور است. برای همین، با هر حرکت او دنبال نقشه ای که در سر داشت میگشتم.گاهی به خیال خودنقشهاش را خوانده و حرکت بعدی را پیشبینی میکردم، اما در کمال تعجب حرکت ساده دیگری میدیدم.تمرکز میکردم... 20 0 1 119 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه سه عروسک روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر می کرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.عارف به حضور شاه شرفیاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود.استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و س... 19 0 1 96 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه آرزوی سنگتراش روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر ثروتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه ... 18 0 1 101 5 سال پیش