epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه هدیه متعلق به کیست؟ روزی مردی از شهر دور به نزد بودا آمد تا او را امتحان کند.او در حضور دیگران به مسخره کردن بودا پرداخت.هر کاری که می توانست انجام داد تا او را عصبانی کند.اما بودا هیچ حرکتی نکرد. فقط رو به مرد کرد و گفت:می توانم از تو سوالی بکنم؟مرد گفت: بله.بودا گفت؟ اگر کسی هدیه ای به تو بدهد و تو آن را نپذیری ، این هدیه متعلق به کیست؟مرد گفت: معلو... 14 0 0 66 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه گره ناگشوده پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و به سختی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد.از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبی... 16 0 1 75 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه خفگی مردی شبی را در خانه ای روستایی می گذراند. پنجره های اتاق باز نمی شد. نیمه شب احساس خفگی کرد و در تاریکی به سوی پنجره رفت اما نمی توانست آن را باز کند. با مشت به شیشه پنجره کوبید، هجوم هوای تازه را احساس کرد، و سراسر شب را راحت خوابید.صبح روز بعد فهمید که شیشه کمد کتابخانه را شکسته است و همه شب، پنجره بسته بوده است!او تنها با فکر اک... 14 0 0 88 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه وقت رفتن است در يك پارك زني با يك مرد روي نيمكت نشسته بودند و به كودكاني كه در حال بازي بودند نگاه مي كردند. زن رو به مرد كرد و گفت پسري كه لباس ورزشي قرمز دارد و از سرسره بالا مي رود پسر من است.مرد در جواب گفت: چه پسر زيبايي و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسري كه تاب بازي ميكرد اشاره كرد.مرد نگاهي به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد: سامي و... 13 0 0 70 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه افسانه ولنتاین ولنتاین مقدس یک کشیش مسیحی در سده سوم میلادی بود. زمانی که امپراتور CLADIUS دوم بر روم فرمان می راند، کلادیوس دریافت که از آنجا که مردان مجرد همسر و خانواده ای ندارند، نسبت به مردان متاهل بیشتر به سربازی روی می آورند و سربازان بهتری هستند. از همین رو ازدواج را برای مردان جوان ممنوع نمود.ولنتاین که این حکم را ستمگرانه می دانست از فر... 13 0 0 65 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفزندگی استیو جابز بنیانگذار "اپل" قسمت دوم داستان دوم من در مورد دوست داشتن و شکست است.من خرسند شدم که چیزهایی را که دوستشان داشتم خیلی زود پیدا کردم. من و همکارم هواز شرکت اپل را در گاراژ خانهی پدر و مادرم وقتی که من فقط بیست سال داشتم شروع کردیم. ما خیلی سخت کار کردیم و در مدت ده سال اپل تبدیل شد به یک شرکت دو بیلیون دلاری که حدود چهارهزار نفر کارمند داشت.ما جالب ترین مخ... 13 0 0 208 5 سال پیش