epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه سگ دست آموز پادشاهی در قصر خود سگی تربیت شده ای برای ازبین بردن مخالفان در قفس داشت که بسیار خشن بود. اگر کسی با اوامر شاه مخالفت می کرد ماموران آن شخص را جلو سگ می انداخت و سگ او را دریک چشم برهم زدن پاره پاره می کرد.یکی از ندیمان شاه که خیلی زیرک بود با خود فکر کرد که اگر روزی شاه بر او خشمگین شد و او را جلو سگ انداخت چه کند؟این وحشت سراپا و... 14 0 0 91 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفزندگی استیو جابز بنیانگذار "اپل" قسمت اول اولین داستان مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر بی ربط زندگی هست.من بعد از شش ماه از شروع دانشگاه در کالج رید ترك تحصیل کردم ولی تا حدود یک سال و نیم بعد از ترك تحصیل تو دانشگاه میآمدم و میرفتم و خب حالا میخواهم برای شما بگویم که من چرا ترك تحصیل کردم.زندگی و مبارزهی من قبل از تولدم شروع شد. مادر بیولوژیکی من یک دانشجوی مجرد بود ک... 14 0 0 72 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه لکه سیاه در رستوراني در استراليا، گروهي ماهيگير دور هم جمع شده و در حال خوردن قهوه و گپ زدن بودند. درست در لحظهاي كه يكي از ماهيگيران با دستش در حال نشان دادن اندازة ماهي بزرگي بود كه از تورشان دررفته بود، پيشخدمتي از كنار او گذشت و ضربة دست او باعث شد كه قهوه داخل ليوان به ديوار سفيد رستوران پاشيده شود و لكة سياه آن شروع به پايين آمدن از ... 14 0 0 71 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه موتور کشتی موتور کشتی بزرگی خراب شد.مهندسان زیادی تلاش کردند تا مشکل را حل کنند اما هیچکدام موفق نشدند!سرانجام صاحبان کشتی تصمیم گرفتند مردی را که سالها تعمیر کار کشتی بود، بیاورند..وی با جعبه ابزار بزرگی آمد و بلافاصله مشغول بررسی دقیق موتور کشتی شد.دو نفر از صاحبان کشتی نیز مشغول تماشای کار او بودند.مرد از جعبه ابزارش آچار کوچکی بیرون آورد ... 14 0 0 102 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه دلواپس پدرم دلواپسِ آیندهی خواهرم است، اما حتی یکبار هم اتفاق نیفتاده که با هم به کافی شاپ بروند، در خیابان قدم بزنند و گاهی بلند بلند بخندند.خواهرم نگرانِ فشارِ کاریِ پدرم است، اما حتی یکبار هم نشده که خواستههایش را به تعویق بیاندازد تا پدر برای مدتی احساسِ آرامش کند.مادرم با فکرِ خوشبختیِ من خوابش نمیبرد. اما حتی یکبار هم نشده که ... 14 0 0 83 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه موتور بابا پسرک با صدایی لرزان گفت: بابا پس فردا از طرف مدرسه می برن اردو ده هزار تومن پول بهم میدی؟؟بابا سرشو بلند نکرد؛ با صدای آرام گفت: فردا کمی بیشتر مسافر می برم.پسر با وعده شیرین پدر خوابید.صبح رفت کنار پنجره. باران ریز و تندی می بارید. قطره های باران برای رسیدن به زمین انگار مسابقه داشتند.بند دل پسرک پاره شد ... باخود گفت: تو این بارو... 16 0 1 76 5 سال پیش