epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه امام جماعت نقل است كه شيخ بايزيد در پس امام جماعتي؛ نماز خواند.پس از نماز؛ امام جماعت پرسيد: ياشيخ !! تو كسبي نمي كني و چيزي از كسي نمي خواهي؛ از كجا مي خوري؟بايزيد گفت: صبر كن تا اين نماز را دوباره به قضا بخوانم.گفت: چرا ؟گفت: نماز از پس كسي كه روزي دهنده را نداند؛ روا نبود.منبع: كتاب تذكرة الاوليا... 15 0 0 84 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه گلدان کوچک روزی در یک مراسم مهمانی دست يك پسر بچه که در حال بازی بود در یک گلدان کوچک و بسیار گرانقیمت گیر کرد.هر کاری کرد، نتوانست دستش را از گلدان خارج کند. به ناچار پدرش را به کمک طلبید.اما پدرش هم هر چه تلاش کرد نتوانست دست پسرش را از گلدان خارج کند.همه بزرگان حاضر در مراسم دور او جمع شده بودند و سعی در کمک به او را داشتند.در نهایت پدر را... 13 0 0 84 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه دوچرخه مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد، او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد،مامور مرزی می پرسد: "در کیسه ها چه داری؟"او می گوید: "شن."مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک بود، یک شبانه روز او را بازداشت می کند، ولی پس از بازرسی فراوان، واقعاً جز شن چیز دیگری نمی یابد. بنابراین به او اجازه عبور می دهد.هفته بعد دوباره سر و کله ه... 13 0 0 340 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه بازی گلف بعد از ظهر شنبه بود و هوا آفتابی. دوستم بابی لوییس آن پدر نمونه، بچه هایش را برای بازی گلف برده بود، به باجه بلیت فروشی که رسید پرسید:-"ورودی چقدر است ؟"-"سه دلار برای خودتان و سه دلار برای بچه های شش سال به بالا؛ بچه های شش ساله و کوچک تر هم نیازی به بلیت ندارند. بچه های شما چند ساله اند ؟"-"این آقای وکیل سه سال دارد و آن آقای دکت... 14 0 0 66 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه لقمه گدایی زارعي در موقع استراحت، گاو خودش را در گوشهاي بسته بود و خودش به دنبال كارش رفته بود؛ يك گدایی آمد و در نزديكي گاو بار انداخت و از كثرت خستگي به خواب رفت.گاو هم خودش را به خورجين مرد گدا رساند و سرش را توي خورجين كرد و هرچه خوردني در آن بود خورد.گدا، پس از مدتي بيدار شد ديد گاو هرچه خوردني داشته خورده! به ناچار به سراغ صاحب گاو رفت... 14 0 0 79 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه بهاي يك سنت پسر كوچكي، روزي هنگام راه رفتن در خيابان، سكه اي يك سنتي پيدا كرد. او از پيدا كردن اين پول، آن هم بدون هيچ زحمتي، خيلي ذوق زده شد.اين تجربه باعث شد كه او بقيه روزها هم با چشمان باز، سرش را به سمت پايين بگيرد و در جستجوي سكه هاي بيشتر باشد.او در مدت زندگيش، 296 سكه 1 سنتي، 48 سكه 5 سنتي، 19 سكه 10 سنتي، 16 سكه 25 سنتي، 2 سكه نيم دلا... 15 0 1 66 5 سال پیش