epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه مرد کالسکه ران شیوانا با شاگردش از راهی میگذشت. در مسیر حرکت خود، مرد کالسکهرانی را دید که دو پسر نوجوانش را با سروصدای بلند دعوا میکرد. پسربچهها هم هاجوواج به پدر و عابران خیره شده بودند و از ترس، به خود میلرزیدند.شیوانا جلو رفت و موضوع را پرسید.مردگفت: «این دو نفر، پسرهای من هستند. کالکسه را اینجا نگه داشتم تا آنها از چشمه پایین جاده آب... 16 0 1 127 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه کینه کشاورزی یک مزرعه بزرگ گندم داشت.زمین حاصلخیزی که گندم آن زبانزد خاص و عام بود.هنگام برداشت محصول بود. شبی از شب ها روباهی وارد گندمزار شد و بخش کوچکی از مزرعه را لگدمال کرد و به پیرمرد کمی ضرر زد.پیرمرد کینه روباه را به دل گرفت.بعد از چند روز روباه را به دام انداخت و تصمیم گرفت از حیوان انتقام بگیرد.مقداری پوشال را به روغن آغشته کر... 16 0 1 113 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه کمونیست ملا نصرالدين كمونيست شده بود.از او پرسيدند: ملا مي دونى كمونيسم يعنى چه؟گفت: مي دانم.گفتند: مي دانى اگر دو تا اتومبيل داشته باشى و يكى ديگر اتومبيل نداشته باشد ناچار خواهى بود يكى از آن دو را بدهى !؟گفت: بله كاملاً حاضرم همين حالا این کار رابکنم.گفتند: ميدانى اگر دو تا الاغ داشته باشى، بايد يكى را بدهى به كسى كه الاغ ندارد!گفت: نه!... 16 0 1 250 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفزندگی استیو جابز بنیانگذار "اپل" قسمت سوم داستان سوم من در مورد مرگ است.من هفده سالم بود. یک جایی خواندم که اگر هر روز جوری زندگی کنید که انگار آن روز آخرین روز زندگی تان باشد. شاید یک روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود.این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی که من توی آینه نگاه میکنم از خودم میپرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد، آی... 15 0 0 84 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه تربیت فرزندانمان به این 2 داستان توجه کنید:داستان اول:روزی در دفتر یك وكیل نشسته بودم كه با بزرگترین سارق حرفه ای آشنا شدم؛ ازاو پرسیدم: چگونه به اینجا رسیدی؟با تبسمی گفت: سببش مادرم بود.گفتم: چگونه؟ گفت: چهارم ابتدایی بودم و روزی از مدرسه بازگشتم در حالی كه مداد سیاهم گم شده بود. هنگامی كه مادرم فهمید، سخت مرا تنبیه كرد و مرا غیر مسوول وبی حواس خط... 16 0 1 65 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه چونه زدن خانم های ایرانی اون دنیا هم از چونه زدن دست برنمی دارن. می گی نه ، نگاه کن:- خانم من فقط مامورم! به من گفتند بشمار، حالا هم شمردم. شما کلا ۱۱۰۳۰۵ رکعت دارید.- ولی من همه را خوندم. نمی شه یه کاریش بکنی؟!- دست ما نیست به خدا. ولی چشم؛ رُندش می کنم. ۱۱۰۵۰۰ خوبه؟... - عجب گرفتاری شدیم. من می گم همه را خوندم. گرد نمی خواد بکنی. همونایی ... 15 0 0 80 5 سال پیش