epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه پاسخ آهنگر آهنگری بود که پس از گذران جوانی پر شر و شور،تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سالها با علاقه کار کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگیش چیزی درست به نظر نمی آمد، حتی مشکلاتش مدام بیشتر می شد!روزی دوستی به دیدنش آمده بود پس از اطلاع از وضعیت دشوارش به او گفت:“واقعا عجیب است! درست بعد از اینکه تصمیم گرفتی مرد خدا ترسی بشوی، زندگیت بدتر ... 8 0 0 98 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه بیا آقایی بخر روزی دیوژن به هنگام دورهگردی، اسیر دزدان دریایی شد. چون او را به بازار برده فروشان بردند و کسی به خریدش آمد او رو به خریدار کرد و گفت: «ای غلام بیا آقایی بخر!»میگویند دزدان دریایی از این حرف به قدری خوششان آمد که بند از پای او برداشتند و او را به خانه بردند.دیوژن مدتی معلم آنها بود و اظهار میداشت: «برای من چه تفاوت میکند که مع... 11 0 1 94 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه ایمیل روزی مردی به سفر می رود و به محض ورود به اتاق هتل، متوجه می شود که هتل به کامپیوتر مجهز است. تصمیم می گیرد به همسرش ایمیل بزند.نامه را می نویسد اما در تایپ آدرس اشتباه می كند و بدون اینکه متوجه شود، نامه را می فرستد.در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که ش... 10 0 1 95 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه یك كلاغ چهل كلاغ مرد مغازه داری بود كه یك روز صبح، مثل هر روز در مغازه اش را باز كرد. بسم اللهی گفت و وارد مغازه شد. پارچه ای برداشت تا ترازویش را تمیز كند كه اوّلین مشتری وارد مغازه شد.سلام آقاسلام خانملطفا یك كیلو شكر و یك شیشه شیر به من بدهید.به روی چشم.مرد پارچه را كنار گذاشت و رفت تا شكر و شیر بیاورد. مشتری از فرصت استفاده كرد و پرسید: حال دخت... 7 0 0 84 5 سال پیش
epubmihan12 (5) بازنشر گزارش تخلفسایت معتبر و کلیکی ساتوشی هیرو سلام به همه دوستان و عزیزان گرامی(ارزش هر بازدید: 0.001 یوز)(ارزش هر بازنشر: 0.01 یوز)(موجودی پست: 1 یوز - تنها 0.743 یوز باقیمانده است)... 57 1 26 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه و جذاب یک آدم خوش شانس از بدو تولد یک آدم خوش شانس و موفق بودم، وگرنه پام به این دنیا نمی رسید. از همون اول كم نیاوردم، با ضربه دكتر چنان گریه ای كردم كه فهمید جواب «های»، «هوی» است. هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز شكستم بدهد، پی در پی شیر می خوردم و به درد دلم توجه نمی كردم!این شد كه وقتی رفتم مدرسه از همه همسن و سالهای خودم بلندتر بودم و همه ازم حساب می بردند.... 5 0 0 67 5 سال پیش