epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه درخواست آخر پس از درگذشت پدر، پسر مادرش را به خانه سالمندان برد و هر لحظه از او عیادت می کرد.یکبار از خانه سالمندان تماسی دریافت کرد که مادرش درحال جان دادن است!پس باشتاب رفت، تا قبل از اینکه مادرش از دنیا برود، او را ببیند.از مادرش پرسید: مادر چه می خواهی تا برایت انجام دهم؟مادر گفت: از تو درخواست آخری دارم. می خواهم که برای خانه سالمندان پنک... 6 0 0 76 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه دایناسورها ﺭﻭﺯﯼ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯼ ﺩﻭ ﺩﺍﯾﻨﺎﺳﻮﺭ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺍﯾﻨﺎﺳﻮﺭ ﻧﺮ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻔﺖ ﺧﻮﺩ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺗﭙﻞ ﻣﭙﻞ ﺷﮑﺎﺭ می کرد ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮔﺮﺩﺵ می برد.ﺩﺍﯾﻨﺎﺳﻮﺭ ﻣﺎﺩﻩ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﺟﻔﺖ ﺧﻮﺩ ﻋﺸﻖ می ورزید ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺩﻟﺒﺮﯼ می کرد.ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺜﻞﻫﻤﯿﺸﻪ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﻫﯿﭻ ﻣﺸﮑﻠﯽ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺪ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ...ﯾﮏ ﺷﺐ ﺗﻮﯼ ﺗﺨﺖ، ﺩﺍﯾﻨﺎﺳﻮﺭ ﻣﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﺟﻔﺘﺶ ﮔﻔﺖ:- ﺑﯿﺪﺍﺭﯼ؟ﺩﺍﯾﻨﺎﺳﻮﺭ ﻧﺮ... 7 0 0 207 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه درخواست کمک زن فقیری که خانواده کوچکی داشت، با یک برنامه رادیویی تماس گرفت و از خدا درخواست کمک کرد...مرد بی ایمانی که داشت به این برنامه رادیویی گوش می داد، تصمیم گرفت سر به سر این زن بگذارد!آدرس او را به دست آورد و به منشی اش دستور داد مقدار زیادی مواد خوراکی بخرد و برای زن ببرد.ضمنا به او گفت:- وقتی آن زن از تو پرسید چه کسی این غذا را... 6 0 0 78 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه ساعتی چقدر پول می گیرید مردی دیروقت، خسته و عصبانی از سر كار به خانه بازگشت.دم در، پسر پنج ساله اش را دید كه در انتظار او بود.-بابا! یك سوال از شما بپرسم؟-بله حتماً. چه سوالی؟-بابا شما برای هر ساعت كار چقدر پول می گیرید؟مرد با عصبانیت پاسخ داد: این به تو ربطی نداره. چرا چنین سوالی می پرسی؟!-فقط می خواهم بدانم. بگویید برای هر ساعت كار چقدر پول می گیرید؟-اگ... 4 0 0 81 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه احساس ناپلئون به هنگام اشغال روسیه توسط ناپلئون دسته ای از سربازان وی، درگیر جنگ شدیدی در یکی از شهر های کوچک آن سرزمین زمستان های بی پایان بودند که ناپلئون به طور تصادفی، از سربازان خود جدا افتاد.گروهی از قزاق های روس، ناپلئون را شناسایی کرده و تا انتهای یک خیابان پیچ در پیچ او را تعقیب کردند.ناپلئون برای نجات جان خود به مغازه ی پوست فروشی، در ... 4 0 0 65 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه فرض کن! اولین بار که کلمه ی فرض را یاد گرفتم اول ابتدایی بود.خانم معلم مان می گفت: فرض کنید دو تا سیب دارید، یکی اش را می خورید، حالا چند تا سیب باقی مانده؟آنقدر این کلمه برایم نامانوس و عجیب بود که نمی دانی! فرض؟ فرض بگیرم که دو تا سیب دارم؟ چطور فرض بگیرم؟ فرض را از کجا باید بگیرم؟یکبار از خانوم معلم مان پرسیدم، خانوم ما نمی دانیم چطور و... 4 0 0 197 5 سال پیش