epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه رمز کارت عابر بانک پنجاه و دو سالمه هشتاد و یکی کار دارم!!این را مادرم گفت، رمز کارت عابر بانکش بود، از روی کتاب قبلی ام روشی برای خودش پیدا کرده بود که اعداد را حفظ کند.خندیدم و کارت را گرفتم که از حسابش پول جابجا کنم. خودش حوصله این کارها را ندارد، از یادگرفتن هم گریزان شده.البته من اینطور فکر می کردم، تا اینکه دیدیم چند غذای جدید از دوستانش یادگرف... 4 0 0 59 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه اسکیزوفرنی قضیه بر می گرده به چند سال پیش، بعد از اینکه مادرم فوت کرد.واسه اینکه از خاطرات خونه خلاص بشم یه آپارتمان توی ساختمونی چند طبقه اجاره کردم، اما خیلی زود فهمیدم توی همسایگیم یه مادر و پسر زندگی می کنن که از شانس من پسرِ هم اسم من بود!مادرش هم دایم اون رو صدا می زد، لحن صداش طوری بود که حس می کردم مادرم داره صدام می زنه.روزهای اول کل... 4 0 0 66 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه ساعت به ساعت نگاه کردم.شش و بیست دقیقه صبح بود.دوباره خوابیدم. بعد پا شدم. به ساعت نگاه کردم.شش و بیست دقیقه صبح بود.فکر کردم.. هوا که هنوز تاریکه. حتما دفعه ی اول اشتباه دیده ام.خوابیدم.وقتی پاشدم، هوا روشن بود ولی ساعت باز هم شش و بیست دقیقه صبح بود.سراسیمه پا شدم. باورم نمی شد که ساعت مرده باشد. به این کارها عادت نداشت. من هم توقع ند... 4 0 0 67 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه پلنگ وحشی پلنگي وحشي به دهكده حمله كرده بود. مردی خردمند همراه با تعدادي از جوانان براي شكار پلنگ به جنگل اطراف دهكده رفتند. اما پلنگ خودش را نشان نمي داد و دایم از تله شكارچيان مي گريخت.سرانجام هوا تاريك شد و يكي از جوانان دهكده با اظهار اينكه پلنگ داراي قدرت جادويي است و مقصود آنها را حدس مي زند، خودش را ترساند و ترس شديدي را بر تيم حاكم ك... 4 0 0 214 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه جانشین پادشاه ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﺩﺭ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺳﺮ ﺳﺒﺰ ﻭ ﺷﺎﺩﺍﺏ ﺣﮑﻤﺮﺍنی می کرد. ﺭﻭﺯﯼ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺷﺪ ﻭ ﻃﺒﯿﺒﺎﻥ ﺍﺯ درمان ﺑﯿﻤﺎﺭﯾﺶ ﻋﺎﺟﺰ ﻣﺎﻧﺪند ﻭ از ﺷﺎﻩ ﻋﺬﺭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺧﻮاﺳﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺳتﺷﺎﻥ کاری ﺳﺎﺧﺘﻪ ﻧﯿﺴﺖ.ﺷﺎﻩ ﻫﻢ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺟﺎﻧﺸﯿﻦ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻭﻓﺎﺕ ﺍﻋﻼم ﻧﻤﺎﯾﺪ.ﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ کسی را به عنوان جانشین خود ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ می نمایم که ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻭﻓﺎﺕ ﻣﻦ ﯾﮏ ﺷﺐ ﺩﺭ ﻗﺒﺮی که برای من آماده کرده اند، ﺑﺨﻮﺍبد... 4 0 0 70 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه کفشهای نارنجی شیرین پشت ویترین مغازه کفش فروشی ایستاده بود، قیمتها را می خواند و با پولی که جمع کرده بود مقایسه می کرد، تا چشمش به آن کفش نارنجی که یک گل بزرگ نارنجی هم روی آن بود، افتاد....بعد از آن، دیگر کفشها را نگاه نکرد، قیمتش صد تومان از پولی که او داشت بیشتر بود.آن شب سر سفره شام، به پدرش گفت که می خواهد کفش بخرد و صد تومان کم دارد...بعد ... 3 0 0 87 5 سال پیش