epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه مردان قبیله سرخپوست مردان قبیله سرخ پوست در ايالات متحده آمريكا، از رییس جدید پرسیدند: آیا زمستان سختی در پیش است؟رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت، جواب داد: «براي احتياط بروید هیزم تهیه کنید.»سپس رییس قبیله رفت و به سازمان هواشناسی کشور زنگ زد:«آیا امسال زمستون سردی در پیشه؟»پاسخ: «اینطور به نظر میاد.»پس رییس به مردان قبیله دستور دا... 7 0 0 64 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه پیشنهاد دیوانه اتومبیل ﺯﻧﯽ ﺩﺭ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ، ﺩﺭﺳﺖ ﺟﻠﻮﯼ ﺣﻴﺎﻁ ﻳﮏ ﺗﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ، ﭘﻨﭽﺮ ﺷﺪ ﻭ زن ﻣﺠﺒﻮﺭﺷﺪ ﻫﻤﺎﻧﺠﺎ ﺑﻪ ﺗﻌﻮﻳﺾ ﻻﺳﺘﻴﮏ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﺩ.ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺳﺮﮔﺮﻡ ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭ ﺑﻮﺩ، ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺩﻳﮕﺮﯼ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻣﻬﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﭼﺮﺥ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﺟﻮﯼ ﺁﺏ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺁﺏ ﻣﻬﺮﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺩ.ﺯﻥ ﺣﻴﺮﺍﻥ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭼﮑﺎﺭ ﮐﻨﺪ. ﺗﺼﻤﻴﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﮐﻪ ﻣﺎﺷﻴﻨﺶ ﺭﺍ ﻫﻤﺎﻧﺠﺎ ﺭﻫﺎ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑ... 9 0 0 142 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه ضربه کوچولو مسافر تاکسی، آهسته روی شونهی راننده زد، چون میخواست ازش یه سوال بپرسه…راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه… اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد…برای چند ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد…سکوت سنگینی حکم فرما بود،تا این که راننده ر... 8 0 0 71 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه کارهای بزرگ هیچ وقت عادت نداشته ام و ندارم موقعی كه ۲ نفر با هم گپ می زنند، گوش بایستم. ولی یك شب كه دیر وقت به خانه آمدم و داشتم از حیاط رد می شدم، به طور اتفاقی صدای گفت و گوی همسرم و كوچك ترین پسرم را شنیدم.من آرام ایستادم و از پشت پرده به حرف های آنها گوش دادم.ظاهراً چند تا از بچه ها در مورد شغل پدرشان لاف زده و گفته بودند كه آنها از مدیرا... 8 1 0 69 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه چهار نعل مردی به سرعت و چهارنعل با اسبش می تاخت.اینطور به نظر می رسید که به جای بسیار مهمی می رفت.مردی که کنار جاده ایستاده بود، فریاد زد: کجا می روی؟مرد اسب سوار جواب داد: نمی دانم از اسب بپرس!نتیجه:این داستان زندگی خیلی از مردم است. آنها سوار بر عادتهایشان می تازند، بدون اینکه بدانند به کجا می روند!!کتاب: اثر مرکب، - دارن هاردی... 7 0 0 84 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه بهشت مردی با اسب و سگش در جادهای راه میرفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقهای فرود آمد و آنها را کشت.اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدتها طول میکشد تا مردهها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.پیادهروی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق میریختند و به شدت تشنه بودن... 6 0 0 67 5 سال پیش