epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه کوتاهش کن حکیم ژاپنی در صحرایی روی شن ها نشسته و در حال مراقبه بود. مردی به او نزدیک شد و گفت مرا به شاگردی بپذیر!حکیم با انگشت خطی راست بر روی شن کشید و گفت: کوتاهش کن.مرد با کف دست نصف خط را پاک کرد.حکیم گفت برو یک سال بعد بیا.یک سال بعد باز حکیم خطی کشید و گفت کوتاهش کن.مرد این بار نصف خط را با کف دست و آرنج پوشاند.حکیم نپذیرفت و گفت برو ... 9 0 0 77 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه عابد بنی اسراییل در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند: «فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند.»عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را بر کند.ابلیس به صورت پیری ظاهرالصلاح، بر مسیر او مجسم شد و گفت: «ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!»عابد گفت: « نه، بریدن درخت اولویت دارد.»مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند. عابد بر ابلیس ... 11 0 1 72 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلف با کودک خود آشپزي کنيد پزشكان به والديني كه كودك آنها بويژه سبزي و يا ميوه نمي خورند توصيه مي كنند تا به هيچ عنوان كودك را وادار به خوردن غذا نكنند و در عوض براي رفع اين مشكل سعي نمايند تا خود كودك را نيز در امر آشپزي كردن شركت دهند تا علاقه ي كودك به غذا افزوده شود.بررسي ها نشان مي دهند كودكاني كه به همراه والدين خود در غذا درست كردن البته با حفظ تمامي ... 11 0 1 64 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه خواهش مسیح عیسی مسیح علیه السلام به حواریین گفت: من خواهش و حاجتی دارم، اگر قول می دهید آن را برآورید بگویم.حواریین گفتند: هرچه امر کنی اطاعت می کنیم. عیسی از جا حرکت کرد و پاهای یکایک آنها را شست. حواریین در خود احساس ناراحتی می کردند، ولی چون قول داده بودند خواهش عیسی را بپذیرند، تسلیم شدند، و عیسی پای همه را شست.همینکه کار به انجام رسید، ح... 8 0 0 65 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه تصورات ذهنی صد متر جلو تر يه خانمى كنار خيابون ايستاده بود.راننده ى تاكسى بوق زد و خانم رو سوار كرد. چند ثانيه گذشت...راننده تاكسى: چقدر رنگِ رژتون قشنگه!!خانم مسافر: ممنون.راننده تاكسى: لباتون رو برجسته كرده!خانم مسافر سايه بون جلوىِ صندلى راننده رو داد پايينُ لباشو رو به آينه غنچه كرد.خانم مسافر: واقعاً؟؟!راننده تاكسى خنديد با دستِ راست دستِ... 8 0 0 59 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه فلاکت جمعی پیرزن خمیده غمگین رو همراهی کردم تا ایستگاه تاکسی های محلاتی. تو میدون شلوغ هفت تیر، لابلای مانکن های مانتوپوش لال، و مانکن های زنده در حال عبوری که به التماس زن برای کمک گرفتن و بردن بارش تا ایستگاه تاکسی بی اعتنا بودن.مانکن های مرده شرف داشتن به آدمهای شیک پوشی که روحشون کر و کور بود.بار پیرزن، اما تمامش یه جعبه پلاستیکی سبک بود ... 7 0 0 65 5 سال پیش