epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه یک کار کوچک ما یك رفیقی داشتیم كه از نظر با حال بودن دو سه برابر ما بود (دیگر حسابش را بكنید كه او كی بود!!) این بنده خدا به خاطر مشكلات زیادی كه داشت نتوانست درس بخواند و در دبیرستان درس را طلاق داد و رفت سراغ زندگیش. زده بود توی كار بنایی و عملگی ساختمان (از همین كارگرهایی كه كنار خیابان می ایستند تا كسی برای بنایی بیاید دنبالشان.)از اینجای ... 11 0 0 70 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه سه سوال پادشاهی به وزیرش گفت: ۳ سوال میكنم. فردا اگر جواب دادى، وزیر هستى و اگر نه از مقامت عزل میشوى.ـ سوال اول: خداوند چه میخورد؟ـ سوال دوم: خداوند چه میپوشد؟ـ سوال سوم: خداوند چه كار میكند؟وزیر كه جواب سوالها را نمىدانست؛ ناراحت بود.غلامى فهمیده و بسیار زیرك داشت و به غلامش گفت: سلطان ۳ سوال كرده اگر جواب ندهم بركنار میشوم و هر ... 11 0 0 124 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه سقوط هواپیمای جنگی هواپیماهای انگلیسی به سمت هدفهای آلمانی حمله کردند.ضد هوایی ها آسمان را به آتش کشیدند.در کشاکش درگیری گلوله های پدافند، یکی از هواپیماها را هدف گرفت.هواپیما در حال سقوط بود، درحالی که نشانه ای از خروج خلبان دیده نمی شد.هواپیما به میان دریا سقوط کرد و در ژرفای آبها غرق شد.ساعتی بعد:اینجا رادیو ارتش آلمان، من گزارش امروز جنگ را به سم... 11 0 0 248 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه غش و ریسه روزی بود و روزگاری. در آن روزگار، دو نفر مثل سگ و گربه به جان هم افتاده بودند و با هم دعوا می کردند. هیچ کس نمی دانست آنها سر چه موضوعی با هم دعوا می کنند. تا اینکه یک نفر از آنها دیگری را زخمی کرد.مردم، مرد زورمند را دستگیر کردند تا پیش قاضی ببرند و مرد کتک خورده را آرام کرده و صورتش را با دستمالی بستند.مردم، مرد زورمند را کشان کش... 11 0 0 78 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه بیماری آبله هنگامی که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باختهاند، امیرکبیر بیدرنگ فرمان داد؛ هر کسی که حاضر نشود آبله بکوبد، باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد.اما نفوذ سخن دعانویسها و نادانی مردم بیش از آن بود که فرمان امیرکبیر را بپذیرند.شماری که پول کافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله کوبی سرباز زدند. شما... 10 0 0 70 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه سنگ گرانبها مرد زاهدی که در کوهستان زندگی مي کرد؛ کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد و خستگی در کند.سنگ زيبايی درون چشمه ديد، می دانست این سنگ باید گرانبها باشد پس آن را برداشت و در خورجينش گذاشت و به راهش ادامه داد.در راه به مسافری برخورد که از شدت گرسنگی با حالت ضعف افتاده بود.کنار او نشست و از داخل خورجينش نانی بيرون آود و به او داد.مرد گرسنه ه... 10 0 0 54 5 سال پیش