epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه سگ باهوش صاحب قصابی با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد، حرکتی کرد که سگ را دورش کند؛ اما کاغذی را در دهان سگ دید.کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود «لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین.» ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود، سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و دسته کیسه را در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه را گرفت و رفت.قصاب که کنجکاو ... 19 0 0 111 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلف داستان کوتاه سیب شیرین تر دختر کوچولویی دو تا سیب در دو دست داشت که مادرش وارد اطاق شد.چشمش به دو دست او افتاد. گفت: «یکی از سیب هاتو به من میدی؟»دخترک نگاهی خیره به مادرش انداخت و نگاهی به این سیب و سپس آن سیب.اندکی اندیشید. سپس یک گاز بر این سیب زد و گازی به آن سیب.لبخند روی لبان مادرش ماسید.سیمایش داد میزد که چقدر از دخترکش نومید شده است.امّا، دخترک لحظه... 17 0 1 145 5 سال پیش
epubmihan12 (5)در داستان گزارش تخلفداستان کوتاه من طلاق می خواستم همسرم داشت غذا را آماده میکرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب میدیدم. من طلاق میخواستم.فقط به نرمی پرسید، چرا؟از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه میکرد.میدانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگیاش آمده است. م... 21 0 1 119 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه خر مفت و زن زور!! يك زن و مردي با يك بار گندم كه بار خرشان بود و زن نیز سوار بر حر بود و مرد پياده، داشتند رو به آسياب مي رفتند. سر راه برخوردند به يك مرد كوري.زن تا مرد كور را ديد به شوهرش گفت: «اي مرد! بيا و اين مرد كور را سوار خر بكن تا به آبادي برسيم، اينجا توي بيابون كسي نيست دستش را بگيره، خدا را خوش نمياد، سرگردون مي شه».مرد از حرف زنش اوقاتش... 22 0 1 100 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه آبی که ریخت مشاور یه لیوان آب برداشت و ریخت رو زمین. وقتی آب ریخت، به خانم و آقا دو تا ابر اسفتجی داد تا آبی که ریخت رو از روی زمین جمع کنن و تو لیوان بریزند.زن و شوهر متعجبانه این کارو کردند و بعد نشستند.مشاور گفت: خوب لیوان رو بگذارید رو میز و کمی صبر کنید. بعد از کمی سکوت مشاور گفت ببینید:شما همه آب ریخته شده رو نتونستین جمع کنین.آب کمی هم ... 22 0 1 114 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه پول غدای امروز یکی از غذا خوریهای بین راه بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود:شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد.رانندهای با خواندن این تابلو، اتومبیلش را فورا پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و نوشجان کرد.بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود، ولی دید که خدمتگزار با صورتحسابی بل... 22 0 1 93 5 سال پیش