epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه دکتر سامویل مارتین جردن دکتر ابوالقاسم بختیار اولین پزشک ایرانی است که تا سن ٣٩سالگی تحصیلات ابتدایی داشت و خدمتکار یکی از خوانین بزرگ بختیاری بود. او هر روز فرزندان خان را به مدرسه می برد و همان جا می ماند تا مدرسه تعطیل می شد و دوباره آنها را به منزل می برد.دبیرستانی که فرزندان خان در آن تحصیل می کردند یک کالج آمریکایی (دبیرستان البرز) بود که مدیریت آن ... 22 0 1 113 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه چراغ روغنی قدیمی زن در حال قدم زدن در جنگل بود كه ناگهان پايش به چيزي برخورد كرد. وقتي كه دقيق نگاه كرد، چراغ روغني قديمي اي را ديد كه خاك و خاشاك زيادي هم روش نشسته بود. زن با دست به تميز كردن چراغ مشغول شد و در اثر مالشي كه بر چراغ داد، يك غول بزرگ پديدار شد.زن پرسيد: حالا مي تونم سه آرزو بكنم؟غول جواب داد: نخير! زمانه عوض شده است و بيشتر از يك آ... 22 0 1 89 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه رقص بابا کرم بابا کرم شخصی بوده از لاتهای قدیم به اسم رسمی کرم کریمی.کریم، قصاب محل بوده و همه از او حساب می بردند.وقتی کریم از کوچه پس کوچه های محله گذر می کرد، بچه های فقیر و یتیم و بیچاره ای در طول مسیرش بودند که هر روزه به آنها کمک می کرد و با یک آب نبات آنها را خوشحال می کرد.طوری شده بود که این بچه ها او را بابا کرم صدا می کردند وهر وقت از... 22 0 1 85 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه ویس و رامین داستان از آنجا آغاز میشود که پادشاه مرو موبد منیکان، در جشن بهاره به شهرو ملکهی زیبا چهره ای در غرب ایران (ماه آباد) ابراز علاقه میکند. شهرو اما خود را در خزان زندگی میبیند و با این بهانه خواستگاری شاه را رد میکند. شاه از او میخواهد که اگر زمانی صاحب دختری شد، دختر را به ازدواج او درآورد و شهرو که فکر نمیکرد، دوباره باردا... 18 0 1 188 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه استخوان لای زخم می گذاره قصابی بود که هنگام کار با ساتور دستش را بریده بود و خون زیادی از زخمش می چکید. همسایه ها جمع شدند و او را نزد حکیم باشی که دکتر شهرشان بود بردند.حکیم بعد از ضد عفونی زخم می خواست آن را ببندد که متوجه شد لای زخم قصاب استخوان کوچکی مانده است.می خواست آن را بیرون بکشد اما پشیمان شد و با همان حالت زخم دست قصاب را بست و به او گفت: زخمت ... 26 0 2 182 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه قربانی بچه ای نزد استاد معرفت رفت و گفت: "مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید."استاد سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دختر خرد سالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد.جمعیت زیادی زن بخت برگشته... 23 0 1 107 5 سال پیش