epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه قهوه شور اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد.آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد.توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خو... 17 0 1 73 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه همسر مناسب شخصی به یکی از موسسات همسریابی مراجعه کرد و گفت: “من به دنبال یک همسر می گردم. لطفاً به من کمک کنید تا همسر مناسبی پیدا کنم.”مسئول مربوطه پرسید: لطفاً خواسته های خودتان را بگویید.- “خوشگل، مودب، شوخ طبع، اهل ورزش، با معلومات، خوب آواز بخواند، در تمام ساعاتی از روز که در خانه هستم و بیرون نرفتم بتواند من را سرگرم کند، وقتی به همدم ا... 14 0 0 67 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه بانی مسجد بهلول گروهى را ديد كه مسجدى مى سازند و ادعا مى كنند كه براى خداست.او بر سنگى نوشت: بانى اين مسجد بهلول است و آنرا شبانه بر در مسجد نصب كرد.روز بعد كه كارگران سنگ را ديدند، به هارون الرشيد ماجرا را گفتند.او بهلول را حاضر كرد و پرسيد: چرا مسجدى را كه من مى سازم به نام خودت كرده اى؟بهلول گفت: اگر تو مسجد را براى خدا مى سازى، بگذار نام... 14 0 0 67 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه سکه در خلال یک نبرد بزرگ، فرمانده قصد حمله به نیروی عظیمی از دشمن را داشت. فرمانده به پیروزی نیروهایش اطمینان داشت ولی سربازان دو دل بودند.فرمانده سربازان را جمع کرد، سکه ای از جیب خود بیرون آورد. رو به آنها کرد و گفت: سکه را بالا می اندازم، اگر رو بیاید پیروز می شویم و اگر پشت بیاید شکست می خوریم.بعد سکه را به بالا پرتاب کرد. سربازان ... 16 0 1 57 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه سه شپش یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود.سه تا شپش بودند در ولایت جابلقا که با فلاکت و بدبختی زندگی میکردند. یک روز یک جلسهی مشورتی گذاشتند که با هم مشورت کنند، ببینند چطور میتوانند از این وضعیت خلاص شوند.شپش اول گفت: «همهی بدبختی ما از این است که حوزهی فعالیتمان مشخص نیست. باید از هم جدا شویم، هر کداممان برویم سر وقت یک گروه... 16 0 1 81 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه دوقلوهای همسان دو برادر دوقلو بودند که به سختی میشد آن دو را از یکدیگر تشخیص داد. این دو برادر سالها پیش خانواده خود را از دست داده بودند. یکی صاحب چند فروشگاه زنجیرهای بزرگ طراحی و فروش لباس در سراسر دنیا بود و آن دیگری صاحب یک تعمیرگاه بیرونق در گوشهای دورافتاده از شهر بود.در یک سفر که با هم داشتند، بر اثر حادثهای، هر دو حافظه خود را از د... 16 0 1 91 5 سال پیش