epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه گناه کبیره راهبي در نزديکي معبد زندگي مي کرد. در خانه روبرويش، يک روسپي اقامت داشت!راهب که مي ديد مردان زيادي به آن خانه رفت و آمد دارند، تصميم گرفت با روسپی صحبت کند.- زن را سرزنش کرد: تو بسيار گناهکاري! روز و شب به خدا بي احترامي مي کني. چرا دست از اين کار و گناه کبیره نمي کشي؟ چرا کمي به زندگي بعد از مرگت فکر نمي کني …؟!زن به شدت از گفته ه... 18 0 1 125 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه خرید کفش نو مردی برای خرید کفش نو راهی شهر شد. در راسته کفش فروشان انواع مختلفی از کفشها وجود داشت که او می توانست هر کدام را که می خواهد انتخاب کند.فروشنده حتی چند جفت هم از انبار آورد تا او آزادی بیشتری برای تهیه کفش دلخواهش داشته باشد.مرد یکی یکی کفش ها را امتحان کرد، اما هیچ کدام را باب میلش نیافت. هر کدام را که می پوشید، ایرادی بر آن وارد... 18 0 1 94 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه دلیل نگهبانی روزی لویی شانزدهم در محوطهی کاخ خود مشغول قدم زدن بود که سربازی را کنار یک نیمکت در حال نگهبانی دید. از او پرسید: تو برای چه اینجا قدم میزنی و از چه چیزی نگهبانی میدهی؟سرباز دستپاچه جواب داد: قربان من را افسر گارد این جا گذاشته و به من گفته خوب مراقب باشم!لویی، افسر گارد را صدا زد و پرسید این سرباز چرا این جاست؟افسر گفت:... 18 0 1 84 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه اطلاعات لطفا وقتی خیلی کوچک بودم مادرم یه تلفن دیواری خرید. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی رسید. بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفا بود! ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا می کرد.بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم، روزی ب... 18 0 1 85 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه پنجره در بیمارستانی، دو بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشیند. ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.آن ها ساعت ها با هم صحبت می کردند؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند و هر ر... 18 0 1 75 5 سال پیش
epubmihan12 (5) گزارش تخلفداستان کوتاه لعنت به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان!»لبخند زد.پرسیدم: «چرا می خندی؟»پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد.»پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟»گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام!»با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»پرسیدم: «پس... 17 0 1 69 5 سال پیش