واعظی منبری رفت و سخنرانی جالبی ارایه داد. کدخدا که خیلی لذت برده بود به واعظ گفت: روزی که می خواهی از این روستا بروی بیا سه کیسه برنج از من بگیر!
واعظ شادمان شد و تشکر کرد. روز آخر در خانه ی کدخدا رفت و از کیسه های برنج سراغ گرفت.
کدخدا گفت: راستش برنجی در کار نیست. آن روز منبر جالبی رفتی من خیلی خوشم آمد و گفتم من هم یک چیزی بگویم که تو خوشت بیاید.

👁️ بازدید: 205🔎 ورودی گوگل: 2


نظرات (0)

    epubmihan12
    نویسنده
    epubmihan12
    @epubmihan12

    نیترو بزنید و از ما حمایت کنید

    جایگاه تبلیغ محل تبلیغ شما ۰ اگر تبلیغت اینجا بود، این هفته همین تعداد نفر آن را در صفحات مقاله‌ها می‌دیدند. درخواست این جایگاه

    به یوزبیت؛ خانه محتوا خوش آمدید

    یوزبیت، به نویسندگان مستقل این امکان را می‌دهد که رایگان تولید محتوا کنند و با کمک هوش مصنوعی، محتوای خود را به صورت مؤثر به مخاطبان نمایش دهند.

    دانلود اپلیکیشن اندروید

    درباره ما . اطلاعیه‌ها . آپدیت‌ها . قوانین . ارتباط با ما

    کلیه حقوق این سایت برای یوزبیت محفوظ می‌باشد.

    logo-samandehi