yoosefn (4) بازنشر گزارش تخلفداستان کوتاه پنجره در بیمارستانی، دو بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشیند. ولی بیمار دیگر مجب... 18 0 2 6 سال پیش
yoosefn (4) بازنشر گزارش تخلفداستان کوتاه اطلاعات لطفا وقتی خیلی کوچک بودم مادرم یه تلفن دیواری خرید. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی رسید. بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز... 18 0 4 6 سال پیش
yoosefn (4) بازنشر گزارش تخلفداستان کوتاه دلیل نگهبانی روزی لویی شانزدهم در محوطهی کاخ خود مشغول قدم زدن بود که سربازی را کنار یک نیمکت در حال نگهبانی دید. از او پرسید: تو برای چه اینجا قدم میزنی و از چه چیزی نگه... 18 0 4 6 سال پیش
yoosefn (4) بازنشر گزارش تخلفداستان کوتاه خرید کفش نو مردی برای خرید کفش نو راهی شهر شد. در راسته کفش فروشان انواع مختلفی از کفشها وجود داشت که او می توانست هر کدام را که می خواهد انتخاب کند.فروشنده حتی چند جفت هم از انب... 18 0 3 6 سال پیش
yoosefn (4) بازنشر گزارش تخلفداستان کوتاه گناه کبیره راهبي در نزديکي معبد زندگي مي کرد. در خانه روبرويش، يک روسپي اقامت داشت!راهب که مي ديد مردان زيادي به آن خانه رفت و آمد دارند، تصميم گرفت با روسپی صحبت کند.- زن را سر... 18 0 2 6 سال پیش
yoosefn (4) بازنشر گزارش تخلفداستان کوتاه آرزوی سنگتراش روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غب... 18 0 2 6 سال پیش