hosseinraid (4) گزارش تخلف سقوط بازارهای مالی جهان بازارهای مالی جهان به خبر ابتلای دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، به ویروس کرونا واکنش منفی نشان دادند.به گزارش کوین دسک، پس از آنکه دونالد ترامپ، رئیسجمهور ایالات متحده، اعلام کرد خودش و همسرش به کرونا مبتلا شدهاند، بازارهای بورس جهان و بازار ارزهای دیجیتال بهطور ناگهانی سقوط کردند.ترامپ امروز (جمعه) در توییتی اعلام کرد که آزما... 17 0 5.9 k 6 سال پیش
hosseinraid (4) گزارش تخلف داستان کوتاه بازرگان و انوشیروان بازرگانى در زمان انوشیروان مى زیست و مالى فراوان گرد آورد. پس از سال ها، او که در مملکت نوشیروان غریب بود، تصمیم به بازگشت به دیار خویش گرفت، ولى بدخواهان، نزد پادشاه بدگویى کردند که فلان بازرگان، از برکت تو و سرزمین تو، چنین مال و منال به هم رسانده است و اگر او برود، دیگر بازرگانان هم روش او را در پیش مى گیرند و اندک اندک رونق دیا... 12 0 9 k 6 سال پیش
hosseinraid (4) گزارش تخلف داستان کوتاه چیزهای بدتر پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر».با بدترین پیشداوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند: پدر عزیزم،با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم.من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون... 11 0 9 k 6 سال پیش
hosseinraid (4) گزارش تخلف داستان کوتاه پنجره طلایی پسر کوچکی در مزرعه ای دور دست زندگی می کرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب بر می خاست و تا شب به کارهای سخت روزانه مشغول بود.هم زمان با طلوع خورشید از نرده ها بالا می رفت تا کمی استراحت کند. در دور دست ها خانه ای با پنجره هایی طلایی همواره نظرش را جلب می کرد و با خود فکر می کرد چقدر زندگی در آن خانه با آن وسایل شیک و مدرنی که... 11 0 9 k 6 سال پیش
hosseinraid (4) گزارش تخلف داستان کوتاه پسرك و خدا شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد.در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش، نداشتههایش را از خدا طلب میکرد.خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد ... 11 0 8.5 k 6 سال پیش
hosseinraid (4) گزارش تخلف داستان کوتاه پول ناهار پسر به دختر گفت: متن زیبایی است، تا من بروم آبی به صورتم بزنم تو آن را بخوان.در آن متن نوشته شده بود: خانم زرنگ! از این به بعد با هیچ پسری دوست نشو، اگر هم شدی، پیشنهاد رفتن به رستوران را قبول نکن!حالا این دفعه پول ناهار را حساب کن تا دفعه دیگر هوس دوستی با پسران و غذای مجانی نکنی! با این حال غذای خوشمزه ای بود. مرسی!... 11 0 8.5 k 6 سال پیش