azarto (4) بازنشر گزارش تخلفداستان کوتاه پسرك و خدا شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به ... 6 0 2 6 سال پیش
azarto (4) بازنشر گزارش تخلفداستان کوتاه پول ناهار پسر به دختر گفت: متن زیبایی است، تا من بروم آبی به صورتم بزنم تو آن را بخوان.در آن متن نوشته شده بود: خانم زرنگ! از این به بعد با هیچ پسری دوست نشو، اگر هم شدی، پیشنه... 6 0 1 6 سال پیش
azarto (4) بازنشر گزارش تخلفداستان کوتاه پیر زن و خدا پیر زن با تقوایی در خواب خدا را دید و به او گفت: خدایا، من خیلی تنها هستم، آیا مهمان خانه من می شوی؟خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد آمد.پیر زن از خواب... 6 0 1 6 سال پیش
azarto (4) بازنشر گزارش تخلفداستان کوتاه پیرمرد بازنشسته یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از ... 11 0 1 6 سال پیش
azarto (4) بازنشر گزارش تخلفداستان کوتاه ادیسون ادیسون در سنبن پیری پس از اختراع چراغ برق یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار می رفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که در ساختمان بزرگی قرارداشت، هزینه ... 7 0 1 6 سال پیش
azarto (4) بازنشر گزارش تخلفعصر یخبندان در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.میگویند خارپشت ها وخامت اوضاع را دریافتند و تصمیم گرفتند دور هم جمع شوند و بدین ترتیب همدیگر را حفظ کنند.وقتی نزدیکت... 6 0 0 6 سال پیش